پيام
+
تازه شهيد شده بود.
رفته بودم راهپيمايي که باران شديدي شروع به باريدن کرد.
چتر با خودم نبرده بودم.
خواستم برگردم خونه که ديدم جواني چتر به دست اومد.
فرزند شهيدم بود.
گفت: « مادر ! بيا زير چتر » رفتم زير چتر.
هر چه مي خواستم
محب الزهراء
92/11/13
قرار عاشقي
با پسرم حرف بزنم نميشد.
زبانم گرفته بود. نتونستم.
تا اينکه محمد حسين من رو به شاهچراغ رساند و رفت...
خاطره اي از زندگي سردار شهيد محمد حسن روزيطلب از شهداي شيراز
رواي: خانم کشاورز ، مادر شهيد
قرار عاشقي
شهيدان زنده اند الله اکبر
قافيه باران
اصفهان نظير اين خاطره رو از مادر شهيدي شنيدم... هميشه در سختي ها پسرش ميومد مشکلو رفع ميکرد ميرفت:(
شهر خدا
قافيه باران ميشه بگيد از كدوم ياك از مادر شهدا شنيديد
قافيه باران
از مادر شهيد غلامرضا سليماني... از يکي از شهرک هاي اصفهان...