شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام

+ برا سرکشي بچه ها به سنگرها سر ميزد.داشتيم صبحونه مي خورديم.مي دونستم چند روز است که چيزي نخورده.اونقدر ضعيف شده بود که وقتي کنار سنگر ايستاد ، پاهاش مي لرزيد.بهش گفتم: حاجي جون ! بيا يه چيزي بخور نگام کرد و گفت: خدا رزق دنيا رو روي من بسته،من ديگه از دنيا سهم غذا ندارم.اين رو گفت و از سنگر رفت بيرون.ساعتي نگذشته بود که خبر شهادتش رو شنيدم... خاطره اي از زندگي شهيد محمد ابراهيم همت
‍*محب
92/11/14
قرار عاشقي
رتبه 0
0 برگزیده
866 دوست
محفلهای عمومی يا خصوصی جهت فعاليت متمرکز روی موضوعی خاص.
گروه های عضو
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله فروردين ماه
vertical_align_top