پيام
+
گفتم پدرشم، با من اين حرف ها را ندارد. گفتم حسين ، بابا ! بده من لباساتو مي شورم» يک دستش قطع بود. گفت « نه چرا شما؟ خودم يه دست دارم با دوتا پا . نيگا کن.» نگاه مي کردم. پاچه ي شلوارش را تا زد بالا، رفت توي تشت.لباس هايش را پامال مي کرد. يک سرلباس هايش را مي گذاشت زير پايش ، با دستش مي چلاند.
شهيد خرازي
*محب
92/11/20
❀حرف دل
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَ عجِّل فَرَجَهُم