شبکه اجتماعی پارسی زبانانپارسی یار

پيام

+ رفتم بيرون،برگشتم. هنوز حرف مي زدند. پيرمرد مي گفت « جوون ! دستت چي شده ؟ تو جبهه اين طوري شدي يا مادر زاديه ؟» حاج حسين خنديد. آن يکي دستش را آورد بالا . گفت « اين جاي اون يکي رو هم پر مي کنه .يه بار تو اصفهان با همين يه دست ده دوازده کيلو ميوه خريدم براي مادرم.»پيرمرد ساکت بود.
حوصله ام سر رفت. پرسيدم « پدر جان ! تازه اومده اي لشکر؟ » حواسش نبود. گفت « اين ، چه جوون بي تکبري بود. ازش خوشم اومد. ديدي چه طور حرفو عوض کرد ؟ اسمش چيه اين ؟» گفتم «حاج حسين خرازي» راست نشست . گفت « حسين خرازي ؟ فرمان ده لشکر؟»
❀حرف دل
اَللّهُمَّ صَلِّ عَلى‏ مُحَمَّدٍ وَآلِ مُحَمَّدٍ وَ عجِّل فَرَجَهُم
قرار عاشقي
رتبه 0
0 برگزیده
866 دوست
محفلهای عمومی يا خصوصی جهت فعاليت متمرکز روی موضوعی خاص.
گروه های عضو
فهرست کاربرانی که پیام های آن ها توسط دبیران مجله پارسی یار در ماه اخیر منتخب شده است.
برگزیدگان مجله فروردين ماه
vertical_align_top