بخش های مرتبط
پيام
ساعت ویکتوریا
+ زودتر از هر روز آمد خانه؛‌ اخمو و دمق. مي‌گفت ديگر برنمي‌گردد سر كار، به آن ميوه‌فروشي. آخر اوستا سرش داد زده بود. خم شد صورتش را بوسيد و آهسته صداش كرد. ابراهيم بيدار شد،‌ نشست. اوستا آمده بود هرطور شده، ناراحتي آن روز را از دل او درآورد و بَرش گرداند سر كار. اوستا مي‌گفت «صد بار اين بچه را امتحان كردم؛‌ پول زير شيشه‌ي ميز گذاشتم،‌توي دخل دم دست گذاشتم.
برای ارسال نظر یا علاقه مندی لطفا وارد شوید
ولي يه بار نديدم اين بچه خطا كنه.» *شهيد ابراهيم همت* *
منبع : برگرفته از مجموعه كتب يادگاران | انتشارات روايت فتح | مريم برادران
اللهم صل علي محمدوآل محمد و عجل الفرجهم@};- روحشان شاد
لاهوت
اللهم صل علي محمدوآل محمد و عجل الفرجهم
ساعت ویکتوریا