با فعال سازي تلفن همراه، مي توانيد بدون اتصال به اينترنت و از طريق پيامک اقدام به ارسال پيام عمومي و نظر در پارسي يار نماييد.
براي ارسال پيام به پارسي يار، کافيست + در ابتداي پيامک بگذاريد و متن مورد نظر خود را وارد نماييد و به شماره 3000226060 ارسال نماييد.
براي ارسال نظر برای آخرين پيامي که با پيامک به پارسي يار فرستاه ايد، کافيست ++ در ابتداي پيامک بگذاريد و متن مورد نظر خود را وارد نماييد و به شماره 3000226060 ارسال نماييد.
در ازاي ارسال هر پيامک براي پارسي يار مبلغ 130 ريال از اعتبار کاربري شما کسر خواهد شد.
براي بارگذاري فايلهاي رسانه اي اينجا را کليک کنيد.
در بخش آدرس رسانه، کليه آدرسهاي تصويري، آدرسهاي صوتي با فرمت mp3، wav، wma، mid و آدرسهاي فيلم با فرمت mp4، wmv، 3gp، 3gpp، avi، mov، flv و آدرسهاي فلش با پسوند swf پشتيباني مي شود.
همچنين کليپهاي مربوط به سايت آپارات، با لينک مستقيم آن کليپ پشتيباني مي شود.
توجه : برچسب هاي زير در متن ارسالي شما قابل استفاده است. در حين ارسال پيام براي
هر کاربر، داده مربوط به آن کاربر جايگزين اين بر چسب ها مي شود.
*pb:BlogNic* : عنوان کاربر در پارسي يار
*pb:BlogAuthor* : نام و نام خانوادگي مدير وبلاگ
*pb:BlogTitle* : عنوان وبلاگ
*pb:BlogUrl* : آدرس کامل وبلاگ
گزينه ها:
هر گزينه بايد در يک سطر مستقل قرار گيرد. گزينه ها با کليد Enter جدا شوند.
براي هر پيام حداقل دو و حداکثر ده گزينه قابل تعيين است.
+مهدي از شناسايي که آمد نيمه شب بود وخوابيد.بچه ها که براي نماز شب بيدار شده بودند او را صدا نکردند چون مي دانستند حسابي خسته است وشب بعدهم بايد در عمليات شرکت کند.اما او صبح که براي نماز بيدار شد با ناراحتي گفت: مگر نگفته بودم مرا براي نماز شب بيدار کنيد ؟ دليلش را گفتند آه سردي کشيد وگفت: افسوس شب آخرعمرم ، نماز شبم قضا شد » فردا شب مهدي سامع به خيل شهيدان پيوست.
+خيلي آقا بود. تا مي شنيد رزمنده اي شهيد شده ، مي رفت و پيشوني اش رو مي بوسيد. تا اينکه خبر دادن توي يه عمليات به شهادت رسيده. به اتفاق چند تا از بچه ها رفتيم و به تلافي اون بوسه هايي که بر پيشوني شهدا زده بود ، پيشونيش رو بوسه باران کنيم. رسييديم بالاي سرش. پارچه رو کنار زديم. اما ديديم سر نداره...
+اندازه پسر خودم بود ؛ سيزده ، چهارده ساله . وسط عمليات يه دفعه نشست . . .
گفتم :«حالا چه وقت استراحته بچه ؟»
گفت : «بند پوتينم شل شده ، مي بندم راه مي افتم ..»
نشست ولي بلند نشد . هر دو پاش تير خورده بود . براي روحيه ما چيزي نگفته بود ..
+با جمعي از رزمنده ها يه قرار قشنگ گذاشته بودند
اينکه هر جا رزمنده اي داره غيبت کسي رو مي کنه ، بلند صلوات بفرستند
با اين کار هم طرف رو متوجه اشتباهش مي کردند و جلوي غيبت ديگران گرفته مي شد
و هم ثواب صلوات رو مي بردند.
لذا هر جا يه نفر داشت ميزد به جاده خاکي و غيبت مي کرد ، يه نفر مي گفت :
بلند صلوات بفرست...
+جبهه که آمد ، گفتند بچه است ، بهتره امدادگر بشه
هر کس مي افتاد ، داد مي زد : امدادگر ... امدادگر
اگر هم خودش نمي توانست ، ديگراني که اطرافش بودند ، داد مي زدند: امدادگر... امدادگر...
... خمپاره اي منفجر شد
اينبار همين بچه ي امدادگر افتاد
رزمنده ها مونده بودند چه کسي رو صدا بزنن
ولي خودش گفت: يا زهرا عليها سلام ... يا زهرا عليها سلام ...
+رتبه اي اول دانشگاه تورنتوي کانادا رو به دست آورده بود.
وقتي درسش تمام شد و به ايران اومد ، تصميم گرفت برود جبهه.
گفتم: « شما تازه ازدواج کردي. يه مدت بمون و به جبهه نرو! »
گفت: « نه مادر! من پول اين مملکت رو در کانادا خرج کردم تا درسم تمام شده.
وظيفه ي شرعي ام اينه که بروم به جبهه و به اسلام و مردم خدمت کنم. »
خاطره اي از مهندس شهيد حسن آقاسي زاده - قرار عاشقي
+چند ساعت بعد از عقد با همسرش رفته بود توي اتاق
براشون که چايي بردم ديدم کتابهاش رو گذاشته وسط
داشت از زندگي ائمه و حضرت زهرا عليهم السلام برا همسرش مي گفت
بهش گفتم : برا خوندن اين کتابها فرصت زياده
گفت: مادر جون لازمه همسرم با زندگي حضرت زهرا عليها سلام آشنا بشه
خاطره اي از زندگي سردار شهيد ولي الله مسجدي چراغچي
+هروقت مي خواهيم با سيد بريم توي شهر قدمي بزنيم ، يكي دو نفر جلوتر ميرند تا اگه بوي كباب شنيدند خبرش كنند . حساسيت داره به بوي كباب ، حالش خيلي بد ميشه . يه بار خيلي اصرار كرديم كه چرا ؟ گفتش : اگه تو ميدون مين بودي ودر حال خنثي كردن مين، به خاطر اشتباهي چاشني مين فسفري عمل ميكرد و دوستت برا اينكه
عمليات لو نره ، اونو مي گرفت زير شكمش و ذره ذره آب ميشد و حتي داد نمي زد و از اين ماجرا فقط بوي گوشت كباب شده تو فضا مي موند ، تو به اين بو حساس نمي شدي !؟ - قرار عاشقي
اللهم صل علي محمد و آل محمد و عجل فرجهم - قرار عاشقي
+عصر بود که از شناسايي آمد.انگار باخاک حمام کرده بود. از غذا پرسيد. نداشتيم. يکي از بچه ها تندي رفت ، از نزديکي شهر چند سيخ کوبيده گرفت . کباب ها را که ديد ، داد زد « اين چيه ؟» زد زير بشقاب و گفت« هرچي بسيجي ها خوردن ، از همون بيار. نيست، نون خشک بيار.»
شهيد حسن باقري
+هم مداح بود هم شاعر اهل بيت.مي گفت «شرمنده ام که با سر وارد محشر شوم و اربابم بي سر وارد شود؟»بعد شهادت وصيت نامه اش رو آوردند. نوشته بود قبرم رو توي کتابخونه مسجد المهدي کندم.سراغ قبر که رفتند ديدند که براي هيکلش کوچيکه. وقتي جنازه ش اومد قبر اندازه اندازه بود، اندازه تن بي سرش.
شهيد: حاج شيرعلي سلطاني***راوي: مداح اهل بيت حاج کاظم محمدي
چقدر اين شهداء حال و هواي خوشي داشتند... خوش به سعادتشون.. اي کاش از شفاعتشون بي بهره نشيم... - «امير معظم»
ممنون بسيار زيبا بود....و به تعبير *آيت الله جوادي آملي* وقتي اين *عروج هاي عاشقانه* رو در جبهه ها ميديد ميفرمود:*امام خميني چي به اينها ياد داد که به ما ياد نداد...*@};- - منتظر باران
چقدر اين شهداء حال و هواي خوشي داشتند... خوش به سعادتشون.. اي کاش از شفاعتشون بي بهره نشيم... - «امير معظم» - قافيه باران
+مي گفتند : چرا برنمي گردي عقب با اين همه ترکش ؟مي گفت : آدم براي اين خرده ريزها که بر نمي گرده . ترکش بايد اندازه ليوان باشه تا آدم خجالت نکشه برگرده عقب . آخر سر هم با يکي از همين ترکش هاي ليواني رفت . عقب ؟ نه ! بهشت …
+گفت : مادر جان بيا ناهار بخوريم . پرسيد : ناهار چي داريم مادر ؟گفت : باقالا پلو با ماهي
با خنده رو به مادر کرد و گفت : ما امروز اين ماهي ها را ميخوريم .و يه روزي اين ماهي ها ما را مي خورند
چند سال بعد ... والفجر 8 ... درون اروند گم شد ...مادر تا آخر عمرش ماهي نخورد ...
+هميشه پرسش هاي ناشيانه و مستقيم بهانه خوبي براي طفره رفتن از اصل موضوع بود.
ـ مسئول اين گروهان شما هستيد؟
ـ نه؛ من خدمت گزار گروهان هستم!( اشاره اي است به تعبير حضرت امام(ره) به من خدمتگزار بگويند بهتر از اين است كه رهبر بگويند.
+« برادر ها بلند شيد ؛ نماز شب.» هوا سرد بود. کسي حال بلند شدن نداشت. پتو ها را کشيده بودند تا روي سرشان و خوابيده بودند . دست بردار نبود. هي داد مي زد « بلند شيد؛ نماز شب!» يکي سرش را از زير پتو در آورد . همين طور که چشم هايش بسته بود گفت« از همين زير پتو العفو.» چند تا پتو دور خودش پيچيد و رفت . زير نور فانوس دعا مي خواند، نماز مي خواند،گريه مي کرد.
شهيد ردائي پور
+شهردار اروميه بود 2800 تومان حقوق مي گرفت.يک روز بهم گفت: بيا هر چي تو اين ماه خرج داريم رو بنويسيم ، تا اگه چيزي اضافه اومد بديم به فقرا.همه چيز را نوشتم.از واکس کفش گرفته تا گوشت و نان و تخم مرغ.آخر ماه که حساب کردم ، شد 2650 تومان
بقيه پول رو لوازم التحرير خريد داد به يکي از کساني که شناسايي کرده بود و مي دانست محتاجند.گفت: اين هم کفاره ي گناهان اين ماهمان !
راوي: همسر سردار شهيد مهدي باکري